یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ ساعت 16:42 توسط یک مُشَوِش | 

آخیشششش،

بالاخره کارا تموم شد و تونستم بشینمممم.

از صب اتاقم رو مرتب کردم و حال و اتاق و آشپزخونه رو جاروبرقی کشیدم،

مامان اومد گفت واسه یلدا قطاب درست کنیم،

رفتم مغزی جات آماده کردم و پودر کردم و درست کردم و پا ب پا مامان موادو گذاشتم تو خمیر و پیچ دادم،

ناهار پیام و ظرفارو شستم.

مامان ی نگاهی بهم کرد و گفت بگردم برات که امروز خیلی کار کردی،

بعد خندید .

گفتم : مسخرم میکنی؟

گف نه خندم واسه این بود که انقدر سر درس و مشقی و هیچ کاری نمیکنی اصلا بهت نمیاد خونه داری کنی و ظرف اینا بشوری.😕😕😕😕😕😕😕😕🤌🏻.

اومدم بشینم که مامان‌بزرگ زنگ زد و شب برا شام دعوتمون کرد،

منم به مامان گفتم نمیام،و چه جالب که مامان بدون هیچ بحثی قبول کرد😕😎.

کلا از همون اول که داشتن برا یلدا برنامه میریختن به مامان گفتم من هیجا نمیام ، همین یلدایی ک تو خونه خودمون قراره بگیریم برا من بسه ، من حوصله جاهای دیگه رو ندارم🤦‍♀️.

...

دیروز این تایما بود که مامانم از خواب بیدارم کرد و گفت پاشو بریم دکتر، گفتم نه خوبم،

گف نه خواب که بودی کلیی سرفه کردی و الانم رنگ ب رخسار نداری،

داشتم مقاومت میکردم که گفت تو بمونی بهتر نمیشی تازه بدترم میشی الانم تایم امتحاناس، نمیخوای که درس نخونی؟

قبول کردم و آماده شدم و رفتیم دکتر،

تو بیمارستان رفتیم تا نوبت بگیرم.

شماره ملی م رو که گفتم ، طرف نگو ۳ رقم آخر شماره ملی رو متوجه نشده بود و تکرار کرد که ۸۶۲ عه؟

منم فکر کردم میگه شغلت چیه؟

در جواب بهش دو سه ثانیه پوکر فیس بودم که چیکار به شغل داره و بعد از دو سه ثانیه گفتم :😐😐😐دانش آموز

خندید و گفت میگم آخرش ۸۶۲عه؟

وااااای، من که تازه فهمیدم چی گفته و خودم چی شنیدم زدم زیر خنده😂😂😂🤦‍♀️

و با خنده ب زور بهش فهموندم که من اشتباه شنیده بودم و با تکون دادن سرم تائید دادم که آرههه آخرش ۸۶۲ عه اما همچنان خنده هام بند نمیومد😂🤦‍♀️

تا اینکه یهو یکی از دوستام رو دیدم رو صندلی نشسته

رفتم پیشش و حال و احوال کردیم و اینا ، یکم صحبت کردیم تا نوبت من شد ، رفتیم داخل و یسری دارو تجویز کرد ،

بعد که در اومدم با دوستم و مامانش خدافظی کردم و رفتیم داروخانه که مامانم گف ، دختره همکلاسیت بود؟

گفتم آره، گف همه هیکلاشون مثل اینه؟ گفتم تقریبا آره .

گف تو چرا پس انقدر کوچیکی!

گفتم؛ نمیدونم.

بعد حرفایی زد که نشون میداد از این جثه ی کوچیک من احساس رضایت میکنه ، چون میتونه با احتساب اینکه من هنوز کوچیکم و اصلا شرایط زنِ زندگی کسی شدن رو ندارم ، دیر تر شوهرم بده😕😂🤦‍♀️

واقعا نسبت به بچه ها جثه ی کوچیکی دارم ، اما همینکه مامان راضیه واقعا کافیه.

..

بعد از گرفتن دارو ها من دیدم که ایداااد ۳ تا آمپول دارم ،

رفتم با پرستار خانم صحبت کنم که دیدم خودش داره با تلفن صحبت میکنه

تو همین فاصله پرستار آقا اومد و گف بده به من تا آماده شون کنم ، بهش گفتم هر ۳ تاش رو باید الا بزنم؟

گف اره ، تازه این نوروبیونه خیلییی درد داره.

گفتم اینننن نوروبیونهههه؟ گف اره نزدی تاحالا؟

گفتم نه اولین باره

گف پس بگم بت ؛ خیلیییییی درد داره😏

من:🥺🥺🥺🥺🥺🥺

نمیشه نزنم؟

اون: چرا اگر حالت تهوع و ضعف و کسالت نداری و اگر بی حوصله نیستی نزن

من:😐😶خب میزنم🥺

بعد از آماده کردن آمپولا گف بگیر برو بخواب تا بیایم .

از اونجایی که من از دوران بچه گی به علت اینکه یه آقا بهم آمپول زده بود و خیلییی ام بد زده بود تا خودِ همین پارسال به آمپول فوبیا وحشتتتت ناک داشتم و اصلا نمیتونستم حتی آمپول رو ببینم ، باز فکر کردم که یه آقا قراره بیاد بهم آمپول بزنه ، چون خانمه درحال صحبت بود .

چشمم ۴ تا شدن و بهش گفتم، کییییییی قراره بیاد بزنه؟

گف خانم دیگه😐.

من: کو هنو داره صحبت میکنه بزاااا صحبت کنه بعدددد.

* ولی انصافا پرستارا خیلییییی خوب و مهربون شدننن ، من بچه که بودم نمیدونم چرا همه شون اَجنه بودن و ۴. ۵ تا شاخ ام داشتن*

بعد که خانم بلند شد و رفتیم که آمپول بزنیم ، بهش گفتم میشه آروم بزنی؟ خندید و سر تکون داد .

اون ۲ تای اول رو خوب زد و تونستم دردش رو تحمل کنم اماااا نگم از سومییییی‌

واقعا منی ک شرمم میشد و سر و صدا کنم ، سر و صدا کردم ک گف ببخشید این نوروبیون بود و خودش خیلی درد داره من نمیتونستم کاری کنم ...

همون حین که خانم پرستار رف دوستم و مامانش پشت بودن ،

مامان دوستم به دوستم گف ، ۳ تا آمپول داشت ،

دوستام که متعجب شده بود گف ۳ تااااااا، مامان این طفلک همششش مریضه ، اصلا مریضی سبک زندگیش شده...😂🤦‍♀️.

بعد اومد تا کمک من کنه و بهم گفت که چرا مامان نیومد تو کنارت؟

گفتم من مامانم کلا اولین باره بعد از مدت ها با من اومده دکتر.

گف جدی؟ گفتم آره چون بیمارستان رو بلد نیستم باید چطور ویزیت بگیرم خودش اومد اگرنه من همیشه تنها میرم دکتر‌‌‌...

مامانش پرسید که چرا؟

گفتم چون من به آمپول فوبیا داشتم و البته فک کنم که دارم ،

کسی پیشم باشه انقدررررر گریه میکنم و لوس بازی در میارم، که اصلا پرستارا دیگه بهم آمپول نمیزنن ،

چندین بار این اتفاق افتاد و آخرین بارش مامانم بهم گف من دیگه باهات نمیام دکتر تو آبرومون رو سر ی آمپول میبری و بعد اون من همیشه تنها اومدم و همیشه تنها آمپول خوردم و مثل یک قَدَر تنها و خوشحال رفتم خونه .

اما اگر کسی پیشم باشه...

محاله که من آمپول بخورم ‌.

😂😂

بعد از آمپول خوردن فراوان رفتیم کلییییییییی خوراکی خریدم تا خوشحال شم و با خوشحالی دردم رو فراموش کنم اما اصلا درده فراموش نشد و تا همین حالا ام درد دارم .

..

از اونجایی که داروهام خواب اوره ، داره خوابم میگیره ،

شب خووووش🤗🍓

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:41 توسط یک مُشَوِش | 

امروز جزئیات دعوای دیشب یادم نمیاد ، اما یادمه که با مامان قهر بودم.

صبح که بیدار شده بودم اثرات سرما خوردگی روم بود..

خیلی بد؛/🤦‍♀️

البته که فعلا اوایلشه، یکم کسلم و گلودرد دارم .

سرماخوردگیمم از اونجایی اومد ک صب رفته بودم حمام شب فقط چند ثانیه پنجره رو باز کردم تا به بیرون نگا کنم و اینچنین سرما خوردم...🤦‍♀️💔.

ساعت ۷ بود فک کنم بیدارشدم و رفتم مسواک زدم و آب جوش آوردم تو اتاقم و نشستم پا دان کردن فیلما و آب جوش رو خوردم و کنار شومینه دراز کشیدم و خوابیدم ، البته بین خواب هی بیدار میشدم ببینم روند دانلود چطور پیش رفته

از ۸ تا ۱۰ و۳۲ ، ۲ تا فیلم دان کردم، امروزم مهلت بسته ی نامحدودم تموم شد...🤦‍♀️

سری پیش ۲۳ یا ۲۵ یا ۲۸ گرفتم *درست یادم نمیاد* اما اینبار بچه ها میگفتن شده ۳۰😕.

..

دیشب با داداشمم قهر کردم و از دیشب تا حالا ۵۳ تا پیام داده و ۳۶ بار زنگ زده ،

منم هیچکدوم رو جواب ندادم ،

حتی از صب با مامانم هیچ حرفی نزدم ، مامان به اشتباهش پی برده و هی داره بم محبت های زیرزیرکی میکنه و پای صحبت رو با من باز میکنه تا اینکه منم باش صحبت کنم و آشتی کنم اما...

زهی خیال باطل...

دست خودم نیست ، اصلا نمیتونم وقتی قهر میکنم زود آشتی کنم.

تو این ۱۸ سال عمرم تنها کسی ک زود باش آشتی کردم *م* بوده که اونم واقعا دلیلی نداشته بخوام باهاش طولانی قهر باشم ، صرفا قهرام باهاش شوخی ای بیش نی ،

اما برا بقیه... خیر.

...

ساعت نزدیک ۱۲ بود ک از خواب مجدد بیدار شدم و رفتم پا درس...

خوندم،اما هم دستم سست شده و محکم نمینویسم ، هم ذهنم مشغول شده و گیراییم پایین اومده.

بدنم ضعف داره .

وقتی بیدارشدم میخواستم تا آخر شب بکوب بخونم ،

اما واقعا بدنم تو اذیتم، با اینکه اوایل سرما خوردگی مه ، ممکنه بعد ها بیشترم بشه ،

ترجیح دادم بجا درس برم یسری دارو بخورم و بخوابم ، بلکه تا عصر بهتر شم:(

..

فردا اکثر بچه ها میخوان نرن مدرسه * چون امتحانای ترم شروع شده *

اما من از اونجایی که معاون ب مامان گفته بود یبار دیگ غیبت کنه ارجاع میدیم به اداره ...

فک نکنم مامان اجازه بده یا خودمم اجازه بدم😕💔.

شاید برم، شایدم نه... دو دلم.

ولی امیدوارم تا فردا خوبِ خوبِ خوب شم...

..

مامان دیروز باسلوق درست کرد ، فقط یدونه خوردم و منتظر بودم بقیه ش رو امروز بخورم که مریض شدم‌...💔🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️.

...

مدیر مجموعه قلمچی شهرمون اسمم روتو لیست * افرادی که در آزمون ۲۱ آذر در یک یا چند درس پیشرفت داشتند * قرار داده😕

من و سیسی رو البته ، خندیدیم 😕، چون اون آزمون رو الکی دادم😶🤌🏻

اصلا آماده نبودم براش!

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 23:50 توسط یک مُشَوِش | 

اگه تو ام منو نبینی که من دیگه پاشم برم به درک دیگه...

چرا مامان اینطور میکنه بام؟

مگه بنده ی تو نی، تو سرش بنداز کم با نیش و کنایه با من حرف بزنه .

من تازه قلبم آروم گرفته بود ، تازه باز قلبم بهش روا شده بود.

چی میگه این؟ اصلا میفهمه بعضی وقتا چه حرفایی میزنه؟

تو یکی از آیات و روایات هات بود که

حتی اگه پدر و مادر راه اشتباه رو هم رفتن فرزند نباید حرمت اونا رو بشکنه ...

چطوری؟

میبینی ک با یسری حرفاش چطور قلبم رو میشکنه...💔

هیچوقت به اندازه ی اینبار نشکسته بود ،

چون هیچوقت وقتی قلبم ازش میشکست جیغ نمی‌کشیدم، سکوت میکردم .

اما اینبار یجووور شکوند یجوووور شکوند که دیگه درد این شکست اجازه ی سکوت بهم نداد .💔

چقدر نامرد بازی در آورد،

گفتم بهش

جیغ زدم و بهش فهموندم این حرفش درست نبود ، بجا نبود ، برا من نبود ، در حق من نبووود ، در حق منی که همیشه از خودم گذشتم تا فقط به آرامشش لطمه ای نزنم💔

تهشم همه چی رو انداخت سر بابا.

هر وقت اومدم من به فکر این زن باشم ، بعدش با حرفاش راجب اون کارم جوری چزوندم که نگو...

آخ قلبم...

لعنتی تو مادر منی...

تو باید تو این شرایط من حواست به من باشه هوامو داشته باشی.

این رسمشه؟

آخ مامان..

آخ مامان ، کاشکی صب وقتی پامیشم یادم رفته باشه بام چه کردی..💔💔

کاش خوابم ببره مامان،

کاش خوابم ببره و فراموش کنم...

خیلیی مامان خوبی هستی ، خیلی زیاد ، اما..

اما گاهی این همه ظالم شدن از کجا میاد؟

چرا انقدر بی منطقی مامان.

چرا بساط داغونی افکارم رو فراهم کردی مامان💔

..

چرا هروقت ناراحت میشم انقدر سریع کل اعضای بدنم درد میکنه...💔

از یه ور حس میکنم که دارم سرما میخورم.

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 23:26 توسط یک مُشَوِش | 

خدایا،به من صبر بده

صبر.....

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ ساعت 19:38 توسط یک مُشَوِش | 

از آخرین پستم تا این پستم فک کنم یه ۲۰ ، ۳۰ باری میشه که گوشش دادم " عجب اومدی... "

....

امروز ثبت نام کنکور فرهنگیان باز شده ، اصلا دوست ندارم ثبت نام کنم ، اما سروش قبل ترها ک بهم مشاوره میداد میگف ثبت نام کن من مطمئنم تو فقط هفته آخرم ک بشینی از رو کتابش بخونی قبول میشی ، منم گفتم ؛ من قبول شمم نمیرم، از اون اسرار و از من انکار .

اما حالا دوستم میگه بیا فقط بریم سر جلسه ، تا استرسمون برا کنکور خودمون بریزه😕🤌🏻

چی بگم والا ،

رفتم شرایطش رو خوندم دیدم کلییییی چیز میز لازم داره ،

از اونجایی که الان اصلا حوصله فراهم کردن این چیزا رو ندارم اصلا شاید ثبت نام نکنم ، واسه ریختن استرس ، آزمون های سر ماه هستن دیگه .

اما یکی از چیزایی که لازم داشت ، کارت ملی بود

من که اصلا نه کارت ملی دارم و نه اون برگه عه که میدن بهت تا کارت ملیت بیاد .

مامان میگه فردا بریم کارت ملی بگیریم برات ،

منی که میخواستم فردا بیشتر از ۱۰ ساعت بخونم:😐

...

شام سوپه سووووووپ🤦‍♀️💔

دلمم نمیاد بهش چیزی بگمد یا نخورم ،

خو زن آخه سووووپ؟ حداقل وقتی میزاشتی که هوس میکردم نه الا که ،

الا مثلا چند روزه دلم آش و ماکارونی میخواد.

انقدر گفتم دیگ دارم خودم آش و ماکارونی میشم🤦‍♀️.

امروز انتظار داشتم ناهار ماکارونی بزاره ، اومدم دیدم نزاشتههههه.

بهش میگم عادت داری بزنی تو ذوق شکمما ،

تمام طول تایمی که مدرسه ام دارم ماکارونی رو تصور می‌کنم هنگام ناهار.

وقتی که میام:

هعییییی

‌..

گشنمهههه،

...

امروز زنگ آخر دبیر درس نداد و پانتومیم بازی کردیم.

هیچوقت از این بازی خوشم نمیومد، اما اینبار قبول کردم ک تو بازی شرکت کنم ، و نشسته بودم اجراشون رو حدس میزدم...

یکی دوتا شغل و میوه و .... برداشتن زیاد نتونستم همراهی شون کنم ،

بهشون گفتم ضرب المثل یا کارتون وردارین .

۲ بار ضرب المثل ورداشتن ، خوبیه ضرب المثل اینه با اجرای اولین حرف میتونی حرف های بعدی رم حدس بزنی،

هیچی دیگ تو صدم ثانیه ضرب‌المثل هارو حدس میزدم و ۲۵ امتیاز از هرکدوم میگرفتممم برا گروهمون،

کارتونم کلا یدونه تهش برداشتن که اونمممم باز حدس زدم😂🤦‍♀️

درکل فکر نمیکردم اصلا مغزم بتونه قبول کنه این بازی رو ولی خب قبول کرد....😕😕😕😕.

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ ساعت 22:13 توسط یک مُشَوِش | 

عجب اومدی...🫠❤️🤌🏻

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ ساعت 21:29 توسط یک مُشَوِش | 

الا یادم افتاد و غش و ضعف رفتم،

برا هوتن شکیبا تو "شبی که ماه کامل شد" + "ملاقات خصوصی"

چقدررررررررررررررررررررررر خوب بوووود تو اینااااااا،

مخصوصا تو ملاقات خصوصی

اصلا واقعا چقدرررر به پروانه میومددددددددددددددد.

چقدررررر عاشق بود واقعاااااا

اصلا چقدر خودِ این بشرررررررر خوبهههههه

عاح،قلبم.....❤️🫠

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:32 توسط یک مُشَوِش | 

هیچوقت فکر نمیکردم امتحانات دی ماه برام ساده بشن،

فردا اولین امتحان دی ماه مونه و من تازه قراره ساعت ۴ بیدارشم و بخونممممم.

مطمئنم ک میتونم جمع کنم چیزیییی نداره که.

فقط امیدوارم بیدااااارشمممممممممم.

باید علاوه بر اون درس چرت * مدیریت * یسری از درسای برنامه ام مثل شیمی ام بخونممممم

خدایااااا بیدارمممم کنننن تروخداااااااااااا

...

ب مامانم گفتم آلارمو شنید بیدارم کنه ،

البته گفتم اگر دوست داری با نمره های وحشتناک رو ب رو نشی بیدارم کن😂🤦‍♀️

هیچی الا علاوه بر گوشی خودم ، گوشی مامان و بابا و خواهر کوچیکه ام کوک شده رو ساعت ۴‌

"همسایه ها یاری کنید تا من امتحان داری کنم"😂

...

05:02 :

ساعت 4 بیدار شدم تا حالا خوندم تموم شد😁🤌🏻

گشنمه🥺،دلم ماکارونی میخواااد🍝

برم سراغ شیمی تا اذان...

...

12:49

کامل میشم ، خیلی آسون بود🥰

گشنمههههه، دلم میخواد ناهار یا ماکارونی باشه یا قورمه سبزی از پری شب مونده😁🤌🏻

یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ ساعت 7:16 توسط یک مُشَوِش | 

کاش ۱۰ دقه مونده ب اومدن سرویس بیدار میشدم نه ۶ .

۳ دقه قبل اومدن سرویس تااازه از خواب بیدار شدم😂🤦‍♀️

یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ ساعت 1:42 توسط یک مُشَوِش | 

مریمی که از ۲۲ آذر راضی بود ،

به مریم تو ۲۳ آذر میگه کههه

فردا باید بیشترررر از امروز بخونیییی😡.

..

میخونم قربونت برمممم🫠🎀🤌🏻

....

هوف فردا گندترین دبیرهارو داریم، چند وقته واسه مدرسه هیچیییی نمیخونم هیچیییییییییییییییییی.

...

خدایاااااا،میشه امروزم ساعت ۶ از خواب بیدارشم؟

نه ۱۰ دقه مونده ب اومدن سرویس به دم در🤦‍♀️.

...

همی حالا چند قاشق از قورمه سبزی ک از شام مونده بود خوردم،

خیلیییی خوشمزه بود😌🥴

شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:53 توسط یک مُشَوِش | 

وای مهدی کریمی

امشب با آخرین پستت اکلیلی شدم🫠🎀🤌🏻

...

فردا باید زود پاشم و روتین های شبانه ام رو صب انجام بدم،

فعلا ک شیمی تو روتینه،

واسه شیمی ام نمیدونم از "جملات درست و نادرست" خیلی سبز استفاده کنم یا مصلایی ها‌.

خدایا،کمک

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ ساعت 1:43 توسط یک مُشَوِش | 

اولین شب، از صد شب،گذشت.....

#پریشان_خاطر

🌱

چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 1:49 توسط یک مُشَوِش | 

مامانم میگه معاونتون میگف ۱۷ روز غیبت داشتی...

گفتم نه بابااا اون توهمیه، یبارم پیش خودم دفترشو باز کرد غبتام رو بشماره ، کلا ۶ بار نوشته بود ولی ۱۲ بار خوندش🤦‍♀️

گف تو چیزی نگفتی؟ گفتم نه ، فقط خندیدم،

گف عاااا آرهههه راستی میگف به دخترت هرچیییی میگم میخندههههه، یعنی چییی.

🤣🤣🤣بیا؛ بازم خنده های بد موقع...

گفتم خب چیکار کنم ؟ یکی پیش خودت ۶ تارو ۱۲ تا بشماره خنده ات نمیگیره؟

یا مثلا میاد تیکه و دعوا و اینا ، من چ کنم تو شرایط حساس خندم میگیره.

تازه برمیگردن میگن نخند، من بیشتر خندم میگیره. مگه دست خودمه؟

‌..

اون روزی اومد بود سر کلاس تیکه مینداخت ب من خیلی مستقیم و راجب غیبت ها ،ولی رو ب کل بچه ها بود برا صحبت کردن.

بعد من یهو دلیل غیبت اون روزم یادم افتاد و خندم گرف.

داد زد: نخنددددددد، اون لحظه ام فقط من میخندیدم.

همینو ک گف دیگ نزدیک بود منفجر شم از خنده ، خوب ک سریع رفت، اگرنه فکر میکرد دارم اونو مسخره میکنم🤣🤣🤣🤦‍♀️

سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 1:50 توسط یک مُشَوِش | 

بعد مدت ها امروز بالاخره مدرسه ها باز شد*کاش باز نمیشد* و رفتیم،

معاون اول صب اومد بم سر کلاس و راجب غیبت ها میگف، من یهو خندم گرف، گف ، خودتووووون میدونین با کدوماتونممممم نخندددددددد، بعد من ک متوجه شدم داره ب من میگه نخند ، بیشتر خندم گرف😕

اصلا نمیدونم چرا و چه مرضیه در مواقعی ک اصلااااا نباید بخندم خندم میگیره😕

مثلا ظهر ک یکی از دوستام گف اون یکی دوستم تصادف کرده ، من کر کر داشتم میخندیدم😕😕😕😕.

خنده ی تمسخر آمیز نه ها ، اصلا دست خودم نی ، نمیدونم چ خنده آیه، ولی هرچی بم بگن بس کن یا هرچی نسبت به خندم بیشتر واکنش نشون بدن ، خندم بیشتر و بیشتر میشه😕😂🤦‍♀️🤣.

بعد یکی از بچه ها نیومده بود ، جویا شدیم متوجه شدیم که تو ی هفته ، هم دختر خاله ش فوت شده هم پسر خاله ش* حالا این دونفر خواهر و برادر نبودنا *

پسره تصادف کرده و دختره خودکشی،

حالا چرا خودکشی؟ چون مامان باباش طلاق گرفتن،

واقعا مامان باباها خودخواه ترین آدم های روی زمینن، من که عمراااااا همچین مامانی شم🙂‍↕️💅.

حالا نمیدونم شاید چون الا مامان نیستم اینطو میگم؛

بعد اینکهه شب رفتیم واسه یکی از دوستام تولد بگیریم درو ب رومون وا نکردن ، متوجه شدیم که این دوستمم تصادف کرده😕💔 و گردنش شکسته ،

نمیدونم چرا انقدر خبر مزخرف شنیدم امروز...

اصلا این روزا رو دوست ندارم ، حالت بدی دارن برام ، حس درختی رو دارم که تو مسیر کارخونه ی چوب بریه....* هی هی هی تازه یادش گرفتم*😌😌😌🫠🤌🏻

امیدوارم فردا بهتر از امروز باشه.

امروز ک هم بد بود و هم خوب.

خوب از اون جهت ک کلی خندیدم ، بقول مامانم انگاری قاسم تریاکی شدم ، تو عالم خودمم به هرچیزی میخندم😕🤨

شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:56 توسط یک مُشَوِش | 

حس سبکی دارم،حالم خوبه‌

تازه الا کارم تموم شد ، بینشم ۱ ساعت تو گروه درسی ها بودم.

کلی دستاورد جمع کردم امروز ،

خیلیییی زیاد.

خدایاااا،مرسییییییی🥲🥹🎀‌.

الا دیره برا خواب،تازه باید فردا ۸ ونیم ام شروع کرده باشم.

میدونم که میتونم بیدار بشم.😁.

جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 14:30 توسط یک مُشَوِش | 

تا دیروز از مامان بابا دلگیر بودم* همچنان هم هستم * بعد همش با خدا میگفتم ، که خدایا ی دانشگاه راه دور بنداز تو دامنم برم از اینا دور شم.

الا که داشتم ویدئو استراتژیه آقای ورمزیار رو میدیدم راجب مامان بابا حدود ۳.۴ دقه صحبت کرد ،

من باااااز متحول شدم و دست به دامن خدا شدم که خدایاااا منو راه دور ننداز ، من دانشکده ام یا تهران باشه یا کرج ، من طاقت دوری ندارم.

الا واکنش خدا میتونه اینطور باشه که؛ تو خودت تکلیفت با خودت مشخص نی،از من چه انتظاری داری🤦‍♀️😂

جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:32 توسط یک مُشَوِش | 

صبح که بیدار شدم یه آهنگ گذاشتم و رفتم مسواک زدم،بعدشم اومدم سمبوسه های دیشبم رو که نخورده بودم ، به عنوان صبحانه خوردم😁.

البته مامان صبونه پهن کرده بود برام، دلم نیومد نخورم،از اونم خوردم.

بعدش ابجی کوچیکه ۲ ساعت داشت تعریف می‌کرد که با کی و چطوری هری پاتر رو تموم کرده و همچنین داشت کل هری پاتر رو یجور برام تعریف میکرد، هی اسماشون رو میگف، منم هی میگفتم اینی ک میگی کیه؟ میگف مگه تو ندیدییی؟ میگفتم : چراااا ولی وقتی بچه بودممممم طبیعیه یادم رفته باشهههه، از لحاظ قیافه اییی بگوو🤦‍♀️.

بعد هیچی دیگه تعریفاش ک تموم شد اومدم دیدم دوستم پیام داده و یکی از اتفاقات روز ۳ شنبه * که من نرفته بودم مدرسه * رو تعریف کرده ‌

میگف خانم ر* دبیر ادبیات * از ماه تولد بحث شده و برگشته از بچه ها پرسیده که بنظرتون من متولد چه ماهی ام؟

هرکی یچیز گفته ، دوستمم گفته یا آذرین یا خرداد ، برگشته از دوستم پرسیده چطور؟ دوستمم گفته چون اخلاقتون خیلیییییی شبیه مریمه، و همهههه اینو تائید کردن ، اونم گفته: خببب بیخیال نمیگم بریم سراغ درس🤦‍♀️🤣🤣🤣🤣.

این آدم همونیه ک من چند وقت پیش باهاش دعوا کرده بودم ، نوشتم ازش تو همینجا🤣.

ولی حسابیییی له ش کرده با این حرف ، اصلا حال کردممممم😂😂.

من مطمئنم یا متولد آذره یا خرداد، اصلا آذر ماهی و خرداد ماهی ها از سر و روشون میباره که متولد این ماهان🤦‍♀️😂.

بعد مامان یه وسیله گرفته بود برام ، دیدم خوشم اومد اما نمیدونم اولش چرا چهره ام رو یه مدل نشون دادم ک انگار خوشم نیومده ، مامانم متوجه شد ، ولی بعدش تشکر کردم،

اما وقتی اومدم اتاقم عذاب وجدان گرفتم اونم چه عذاااب وجدانی، به گوه خوردن افتاده بودم که خدایاااا چرا من همچین کاری کردم!

این زن رفته برا من اینو گرفته حالا اصلا به فرض بدددد ، من چرا باید اینکارو میکردم ،

بعد با خودم گفتم که نه بعدش تعریف کردی و گفتی که خوشت اومده پس متوجه نشده ،

ولی بعد یاد نگاهش وقتی چهره ام اون حالتی بود افتادم و خدایاااااا من چرا انقدر بیشعورمم.

هیچی رفتم دوباره پیشش کلی از اون وسیله تعریف کردم و باهاش صحبت کردم راجب هرچی ک میتونستم ذهنش رو از اون اتفاق اگر سمتشه دور کنم ، صحبت کردم .

بعد داشتم میومدم تو اتاقم با خواهرم بحثم شد و برگشت گفت ؛ همینم مونده بود یه بچه ۱۵۰ سانتی بیاد بهم بگه فلان فلان،

با خشم گفتم من ۱۵۰ سانت نیستمممممم ۱۶۰ سانتممممممم.

از اونور ابجی کوچیکه اومد گف ؛ مریم چرا چرت و پرت میگی؟ من ۱۵۰ ام ، تو همش یذرهعههههه ، تازه یذره ام نی بخدا ، همش اینقدر از من بلند تری چطو این میشه ۱۶۰؟

والا حکایت این قد ما برا همه مسئله شده ها ، هرجا میریم هرکاری میکنیم باید راجبش بحث کنیم🤦‍♀️.

من ۱۶۵ بودم زن عمو اومد گف بروووووووو من ۱۶۳ ام تو از منم کوتاه تری رف متر آورد منو از ۱۶۵ کرد ۱۶۰ ، * یعنی بهم ثابت کرد من اشتباه متر زده بودم🤦‍♀️😂* حالا اینا میخوان منو کنن ۱۵۰ ، برین باباااااا، دیگ ۱۵۰ رو عمرا گردن بگیرم.

از طرفی ام هرجا رفتم و هرکس دیده گفته عههه تو ی وجب بچه ۱۵۰ سانتی فلاااان ، بهماااان ،

یعنی دلم میخواد اونایی ک چشماشون اونقدر آسیب دیده که ۱۶۰ رو ۱۵۰ میبینن ، زیر تریلی کنممممممم.

فردا معاون گفته با مامان برم مدرسه * یعنی تو گروه انضباط اومده بود نوشته بود غایبین ۳ شنبه، شنبه حتما یا با اولیا بیان یا گواهی ، بعد اومده بود تو پیوی من نوشته بود که ، شما حتماااا شنبه با اولیا بیا* منم اصلا پیامش رو سین نزدم😒

تازه امیدوارم فردا ام تعطیل شههههه.

حالا تعطیلم نشه و بخوام با مامان برم ، از طرف مدرسه ابجی کوچیکه مامانا رو دعوت کردن😕.

حالا چیکار کنم خدا میدونههههههه😕😕😕😕😕.

ولی من امیدمو به این بستم که ایشالا مدرسه تعطیله😁.

جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 2:17 توسط یک مُشَوِش | 

دلم یچیز خیلیییی شیرین میخواد ‌

مثلا بیسکوئیت یا کیک یا هرچییی

کاش میتونستم الا پاشم برم یچی تو این مایه ها گیر بیارم و بخورم ، اما حوصله ام ندارم که بخوام پاشم برا بار دوم مسواک بزنم.

کاش زود صبح شه،

اصلا دلم شله زرد میخواد .

یا ام که کاچی.

گشنمههههههههههههه.

کاش بیشتر شام میخوردم،

نمیفهمم چرا قهر میکنم چیزی نمیخورم!

خب که چی؟ الا داری چیو ب کی ثابت میکنی؟ بخور دیگ ایش.

دلم شکلات فندقی بایکت میخواد ، وحشتناک شیرین و خوش طعم.

هرکی غیر من خورده تش بدش اومده ، میگن خیلی خیلی شیرینه‌

اما من که ترجیحش میدم به هرچیییییزیییییییی.

نمیدونم چرا یه مدته اصلا دلم چیپس و پفک نمیخواد،حتی نمیتونم بخورم.

حتی دلم ترشک و اینا ام نمیخواد .

ولی شیرینی، مثلا بستنی.

وای:(

چرا این وقت شب آخه!

مامان میگف داییم دخترش رو شوهر نمیده ب پسر عمم.

حالا این ۲ فرد دختر خاله پسر خاله ان.

خب مرد بده بره دیگ من از اسفند ۴۰۳ اس برا مراسم اینا لباس خریدم ، اون لباس بدبخت دیگ هم از مد افتاد هم از چشم😂🤦‍♀️.

انگار نگهداشته برا کی.

پسر به این خوبی ، پر مهری، پر از عشق و لطف...

کجا میخوای گیر بیاری عند این.

این بنده خدا تمام عمر مجرد موند تا دختر تو ۱۸ ساله شه بیاد بگیرتش ، بعد تو میگی من نمیدمم.

چه غلطااااا.

پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 15:7 توسط یک مُشَوِش | 

۳ هفته اس منتظرم لپ‌تاپم برسه،

همون اولش گفتم پاشین بریم از همینجا یکی بگیریم فقط من کارم راه بیوفته ، من نمیخوام زیاد چوصی بیام باش، الا من کلی از فیلمای درسیم مونده ، نمیدونم باید چ گلی تو سرم کنم،

گفتن ، نههههه،سفارش میدیم مطمئن باش زودی میرسه.

ولله تو این شرایط سفارش دادن لپ تاپ اونم از امارات رو کم داشتم که اونم فراهم شد .

حالا باشه گفتم به درک ، منتظر میمونم...

اما الان ۴ هفته اس...

پری روز صبرم ته کشید و زنگ زدم به پسره و گفتم من آسی شدم،شما مگه نگفتین ۱ هفته ای میرسه دستم؟

گفت نه صبر کن یکی دو روزه میرسه.

حالا امروز زنگ زده میگه باید ۲،۳ هفته ام صبر کنی.

بابا من همین که اصلا تونستم تا حالا صبر کنم خودش هنر بوده ، بعد یهو با این رو ب رو شدم که باید بیشتر از این ها منتظر باشم؟بهش گفتم دیگه نمیخوام،داشت صحبت میکرد که گوشی رو روش قطع کردم و بعدشم بلاکش کردم.

بابا ک دید عصبی شدم گف پاشو بریم یکی از همینجا بگیر.

گفتم دیگه هیچی نمیخوام،هیچی...

تمام سعیم رو کردم که داد نزنم .

اومدم تو اتاق و یه موزیک پلی کردم و دارم گریه میکنم...

واقعا خسته شدم از این همه حس منفی.

حالم داره بهم میخوره .

الا مامان بابا مدام پشت در اتاق دارن میگن بیا بریم و حتی نمیای بگو چی میخوای و این حرفا .

اما من تنها کاری که کردم این بود که صدای موزیک رو تا ته بالا بردم تا بفهمن ک من صداشون رو نمیشنونم.

.

تازه جالبه ، میگفتن بیا بریم قیمت بگیریم ، شنبه بریم بگیریم.

واقعا حالم داره از این همه انتظار بهم میخوره ‌

تو عمرم انقدر منتظر هیچی نبودم،

البته یبارم از دیجی کالا یچی سفارش داده بودم اونم خیلیییی طول کشید، ۲ هفته هر روز ک از مدرسه برمیگشتم دلم میخواس بسته ام رسیده باشه، بعد اون دیگ چیزی از دیجی کالا سفارش ندادم، همیشه خوب میرسوندن ، اما آخرین بار ۲ هفتههههههه.

صبر از کجا بیارم من آخه.

الانم واقعا دیگ بریدم، وقتی میخوره تو ذوقم دیگ دلم روا نمیشه ‌

مثل الا.

الا دلم گریه های فراوان تر میخواد، باید اهنگ های سوزناک تر پلی کنم.

...

از طرفی ام یه عده تهی ریختن تو وبلاگم ،فحش و زر زر و اینا ،

یه عده ام ریختن تو وبلاگم میگن فحشایی ک تو وبلاگ ما بوده رو تو دادی و چمدونم ادرس و ای پی و اینجور چیزا با آدرس تو میخونه .

آخه من مگه بیکارممم؟

خودم کم بدبختی دارم بیام به یه عده فحشم بدم .

همین ک یه عده پوچ و تهی و بلاتکلیف میان تو وب خودم ب من فحش میدن و من اهمیتی نمیدم و اصلا چشمام نمیبینه کم بود حالا اینایی ک اومدن میگن تو ب ما فحش میدی اضاف شدن .

از همینجا خواستم بگم ،

من با اونایی ک فحش میدن واقعا کاری ندارم، هرچی نباشه ی درصدی از آدما رو ، گاو ها تشکیل میدن و با این گاو ها واقعا نمیشه کاری کرد ،پس منم نادیده میگیرم.

اما اینایی ک میان میگن تو فحش دادی و اینا ،

ببین، من تو زندگی خودم موندم، خلم بیام همچی کاری کنم؟

بعدشمممم، من اصلا دلم نمیاد کسی رو ناراحت کنم ، با کوچکترین حرف...

بعد بیام بی دلیل ب شما فحش بدم؟

ک چی؟

یکم فکر کنین لطفا .

چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 16:15 توسط یک مُشَوِش | 

قدری ک دلم میخواد. خودمو بکشم تا از دستشون خلاص شم.

سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 20:27 توسط یک مُشَوِش | 

از رفتار خانواده تعجبم گرفته .

از شنبه که رفته بودم دیگه برنگشته بودم خونه تا امشب‌

تازه قبلشم نه به خانواده اطلاع داده بودم و نه خودم مطلع بودم، هیچوقتم انقدر طولانی مدت از خونه دور نمیموندم،

فوقش یه شب ک خونه آجی میموندم، هزار بار زنگ میزدم خونه و احوال می‌پرسیدم و تهشم میگفتم، ایکاش الان تو زمین اتاق خودم میبودم،نه رو تخت اتاق آجی، در این حد دوست داشتم پیش خونه و خانواده باشم.

اما این مدت واقعا اذیتم کردن، خودشون ، کاراشون، رفتاراشون ، جوری شده بود که دیگ حالم از محیط اتاق خودمم بهم میخورد،

اصلا نمیتونستم درس بخونم و مدام درحال گریه بودم، نمیتونستم این همه درس نخوندن رو تحمل کنم و ترجیح دادم برنگردم خونه ، صب ۷ تا ۷ کتابخونه ، شبا ام خونه اجی.

البته فقط یروز اونم چندین ساعت کتابخونه رفتیم با دوستم و اینکار خیلییییییی به روحیه و خودمون کمک کرد، بعدش یروز دوستم میومد خونه آجی و با من درس میخوندیم، یروزم من میرفتم خونه اونا و باهم درس میخوندیم.

انقدررررر خوب پیش رف که نگو، البته بجز دیروز که چون بارون بارید و هوا بارونی شد، ما ام هوایی شدیم و زدیم بیرون.

تو این حین که نبودم ، مامان مدام زنگ میزد و با تیکه کنایه میگف که چرا نمیای، اونجا نمیتونی درس بخونی و فلان و بیسار،

دوست نداشتم بیام، چون فکر اینکه بیام باید بشینم اتاق کثیف و نامرتبم رو مرتب کنم اذیتم میکرد،

اما امروز مجبور شدم که برگردم، دیگ بابام اومد دنبالم.

صبح قرار بود برم مدرسه ، اما خواب موندم.

وقتی اومدم خونه ، مامان گف ، خب از روزایی که نبودی بگو،

نشستم و گفتم، یجا گفتم؛ یروز اونقدر حواسمون پرت درس شد که اصلا حواسمون نبود ناهار بخوریم، از ۸ تا ۴ ونیم درس خوندیم و ۴ونیم تازه یادمون افتاد ناهار نخوردیم،

با کنایه گف، یعنییی انقدر مشغول درس بودین؟😏

گفتم خب اره .

گف ، من که باور نمیکنم.

* هعی..... خدایا منو خر کن از دست اینا *

گفتم برام مهم نی.

گف، چه فایده این همه خوندی امروز مدرسه نرفتی!

با این حرفش زد رید تو حال و احوال و انگیزه و هرچی ک داشتم و نداشتم.

گفتم تو این همه خوندن من رو ندیدی!

این که امروز خواب موندم و نرفتم رو دیدی؟🙂💔.

بهش گفتم واقعا این چند روز که خونه نبودم ، اعصابم آروم بود، برا من هیچی مهم نی، غذا مهم نی ، پول مهم نی، برا من مهمه شما منو درک کنید و بهم آرامش بدین ،

ولی شما تنها کاری که نمیکنین دقیقا همیناس.

کارم تو خونه جز گریه چیزی نیست ، از وقتی ام اومدم اتاقم رو تو اون وضع دیدم باز حالم بد شد،

انقدر ب من زنگ میزنی میگی بیا بیا ، یه نمیری تف کنی رو فرش اتاقم.

مگ من دشمن شمام؟ چرا حتی ی برگه از رو زمین ور نداشتی.

خودم باید بیام اینکارا رو کنم؟

شما مگه خانواده ی من نیستین؟

چه کاری در حقم میکنید؟

تا یچی ام میگی ، میگید ، ما هرچی خواستی رو برات فراهم کردیم.

کو؟

شما فقط هرچی ک. در قبالش بشه پول پرداخت کرد رو فراهم کردین.

یک ذره احساسات آدم رو درک نمیکنید،یک ذره به آدم امید نمیدید، بلکه نا امید ترش هم میکنید.

تو خونه پیش من راجب هرچیزی بحث میکنید.

ذهن من رو به هر سمتی میکشونین، هی باید از دست کاراتون عصبی شم،

چرا درکم نمیکنید؟

چرا نمیفهمین منو💔💔💔.

سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 8:42 توسط یک مُشَوِش | 

دیروز رفته بودم کافی نتی،بعد اون طرفی که اونجا بود،خیلی زیاد زرزر کرد و بنظرم بیش از حدش داش اراجیف میگف.

مرتیکه اوزگلِ هیچی ندونِ فکر میکنه همه چی دون!

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:34 توسط یک مُشَوِش | 

خواستم برا تغییر حال روحیم،محیط درس خوندنم رو تغییر بدم،

۲ روزه کلا خونمون نرفتم ،دیروز رفتم کتابخونه،اما اونقدر پر بود که سر میز دعوا بود، امروز ۶ پاشدم تا ۸ تو خونه خوندم،۸ رفتم خونه دوستم اینا* خانواده اش تا ۸شب سرکارن و تنهاست و منم از فرصت استفاده کردم.

و یه تجربه ی باحالی شد برا جفتمون، مشکل از من و احساساتم و محیط درس خوندنم نیست، مشکل از اینه که من تنهام، و این تنهایی باعث کلسیم شده ،

مثلا امروز اون تو اتاقش درس خوند و منم تو حال ، اما حس اینکه یه نفر خونه ست آدم رو بیدار و با انگیزه نگهمیداره.

و ما جفتمون واقعا هم وضعیت حال روحیمون و هم وضعیت شرایط درسیمون خیلییی خوب بود امروز:))))))

اعتماد بنفس گرفتم:)))))

آخیشششش:)))))))

از اونجایی که کتاب های زیادی اینجا ندارم، دوست دارم فردا برم خونه دیگه.

البته فردا صبح قراره برم پیش دوستم،ولی تا ۴ ظهر بیشتر نیستم.

اما من دوست داشتم فردا رم از دست ندم با تغییر محیط آنی.

نمیدونم چیکار کنم!

احتمالا برم.

چون باید به کتاب های دیگه و جزوه های دیگه مم رسیدگی کنم دیگععععع.

البته امشبم قرار نبود اصلا بمونم و میخواستم ظهر برم، اما چون شوهر خواهرم شبو نبود، خواهرم ازم خواست که بمونم تا تنها نباشه،

فردا ام تا آخر هفته قراره دوستش بیاد پیشش.

از اونجایی که دوستش موهاش فره، بهش میگه فرفری و حتی فرفری سروش کرده،

به عنوان اولین فرفری ای که تو زندگیش بودم و تنها فرفری خانواده، واقعا ناراحت شدم که علاوه بر من ، به اونم میگه فرفری،

ولی ب رو نیاوردم،😕.

از شرایط راضی ام، کاش هر روز مثل امروز حس رضایت‌مندیم پابرجا باشه:))))🥲

شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:41 توسط یک مُشَوِش | 

اصلا نمیدونم چرا اینطور شدم.

دارم با تمام حسا میجنگم و درنهایت زور اونا بیشتر به من میچربه.

خستم....

خسته.

عصر بدون اینکه به داداش بگم،ماشینشو ورداشتم رفتم بیرون، برا اولین بار تو عمرم پشت فرمون نشستم.

از اونجایی که ترمز دستی رو نخوابونده بودم،در تمام طول مسیر بوی سوختگی به مشامم می‌رسید و حس میکردم از محیطه،

وقتی برگشتم دیدم از لاستیکا دود میزنه بیرون،

باز دقت کردم ببینم کجا غلط کردم، نفهمیدم و از چت جی پی تی پرسیدم و تازه بعد نیم ساعت با شاهکاری که بار آورده بودم رو ب رو شدم، حالا خوبه زیاد بیرون نبودم.

خلاصه بدون اینکه به خودم بیارم ماشینو از همونجایی که ورش داشته بودم ، در همونجا ام قرارش دادم و باز برگشتم اتاق و به گریه ادامه دادم.

خیلی گریه کردم تو عمرم، ولی تا بحال به پهنای صورت گریه کردن رو درک نکرده بودم که امروز صبح این اتفاق افتاد.

درست وقتی که با حرم اما رضا تماس گرفته بودم.

این روزا عمیقا دلم یکی رو میخواد، تا بتونم از دردِ دلم براش بگم، سرمو. بزارم رو پاهاش و تا جایی که خالی شم گریه کنم.

ولی،هیچکس رو لایقش نمیدونم،چون میدونم که تهش میگن، براااااا این؟ برااااا این گریه میکردی؟؟؟ تو خلیییییی و و و💔.

خواهرکوچیکه پولامو برد تو سوپری به چوخ داد ، قول داد چیزای خوشمزه بگیره، ولی بدمزه ترین چیزارو گرفته بود، البته از نظر خودش خوشمزه بود...😕

یه نوع مریضی جدید اومده که خیلیاااااااا دچارش شدن، این مدلیه که دهن و دست و پات عجیییب میپاچه، کم اشتها و کسل و اینجور چیزا میشی.

ریرا کوچولو ام دچارش شده بود، و خیلییی از بچه های فامیل....

تمام مطب و بیمارستان ها پررررر تا دم خیابون بود،

برای اینکه معطل نشیم پاشدیم رفتیم کرج پیش دکتر خودش.

ولی واقعا وحشتناکه قضیه‌

فردا مدرسه بی‌صاحب بازه، امیدوارم من دچار مریضی نشم.

امیدوارم....

امروز تازه یاد گرفتم چطور هر موزیکی که از ساندکلود میخواستم رو دانلود کنم،

واقعا کار ساز ترین کاری بود که میتونستم یاد بگیرم.

از دیروز که یه فیلم دیدم عمیقا دلم میخواد عاشق شم:)

بنظرم میتونه قشنگ ترین حس عمر یه آدم باشه،یجوری روم تاثیر گذاشته این فیلم که دلم میخواد درس و زندگی و همه چیو ول کنم برم دنبال نیمه گمشده:)

وقتی به مامانم گفتم اینجوری نگام کرد(😒😒😒😒)

حالا انگار اینجوری نگا نمیکرد ، من میرفتم🤦‍♀️😂💔‌.

اون پسره ی عنترم باز تو ایمیل برام پیام گذاشته،فک کنم باید ب ننش زنگ بزنم بگم به پسرت بگو انقدر کنه نباشه، مگر اینکه اینطور ولکنه،اگرنه که هیچ دیگ باید در ماه ۶ ، ۵ روز بخاطر پیامای این آقا حالمون بد باشه.

دوست دارم فردا نرم مدرسه ، اما دوست ندارم این نرفتن ها انقدر طولانی باشه.

خیلی منزوی شدم جدیدا.

سر مسئله درس و کنکور، خیلیییییی کم آوردم، خیلی زیاد💔.

اتاقم تو بهم ریخته ترین حالت ممکنه:/

دلم میخواد یا همه چی تموم شه،

یا حالم خوب شه.

هعی‌‌‌‌....

جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 9:30 توسط یک مُشَوِش | 

فکر اینکه سال اول نشه داره روانیم میکنه🙂💔.

اولین باره که دارم همچین فکری میکنم

جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:49 توسط یک مُشَوِش | 

با دست خط خرچنگ قورباغه ایش برام یه نامه نوشت و از ته در فرستاد تو اتاقم،

دلم قنج رف براش...

رفتم ماچش کردم و گفتم تو بهترین کادوی عمر من رو امشب بهم دادی:)

رفته بود به خواهر کوچیکم گفته بود ، مریم اولین بار بود که منو بوس کرد.

عزیزممم🥺🫂

(:

پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 14:18 توسط یک مُشَوِش | 

سر ناهار بودیم،وقتی سیر شدم،تشکر کردم و اومدم تو اتاق

به محض بستن در ابجی کوچیکه گف ، ولی امروز تولد مریم بودا...

مامان گف: ایوااای من،

تا این هارو بگن من درو قفل کرده بودم و اومده بودم برای ادامه ی گریه...

در زد،گفتم ممنون مامان،باز در زد،گفتم ، مامان اعصاب ندارم،اذیتم نکن ، ممنون.

گف باشه، تولدت مبارک:(

پشت بندش دختر خالم گف، گفتم مرسی:)

ولی بابام اصلا انگار نشنیده بود،یا ام شنیده بود .

نمیدونم،

در هر صورت برام مهم نیست .

کاش مامانم نمیفهمید ‌

حس میکنم ناراحت شد.

دلم نمیخواست ناراحتش کنم.

ولی دلمم نمیخواست ببینه دارم گریه میکنم.

💔واقعا بارها دلم مرگ میخواد.

ولی تولد ۱۸ سالگی؟

من واقعا تحمل سختی های بعدش رو ندارم.

از عمق قلبم دلم مرگ میخواد.

همین:)

***

داداشم زیاد به این حسم توجه نمیکنه هر سال.

حداقل یکم مراعات کنه تولد مامان بابا ک ۲ روز قبل تولد منه ، منم سورپرایز میکنه.

اما اینبار این اتفاق نیوفتاد.

امیدوارم امشب فکر تولد گرفتن برا من نزنه تو سرش.

چون واقعا خورد میشم .

پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:40 توسط یک مُشَوِش | 

دایی مزخرفم خونه اس.

اصلا حال نمیکنم باهاش.

صبح که بیدار شدم ، دیدم میون پیامای تبریک، پیام یکی از قدیمی ترین دوستام ام هست،اصلا فکرشم نمیکردم یادش مونده باشه ، اما یادش بود🥲🥹😇، خیلی خوشحال شدم.

ظهرم دیدم از طرف دیجیکالا یه پیام دارم به این باب که " یکی برات کارت هدیه گرفته و این جمله زیبا روهم نوشته << تولدت مبارک>>"

زدم دیدم یکی از همکلاسی های کلاس زبانِ پسرم که ۶ سال پیش باهاش همکلاسی بودم برام گرفته*اسم اون رو نوشته بود*.

حیرت زده شدم،ولی هیچ راه ارتباطی ای ام باهاش نداشتم،

به دوستای کلاس زبان قدیمیم پیام دادم و شماره اش رو پیدا کردم و بهش گفتم که " این چه کاری بود که کردی؟ میدونی که بدم میاد"

گفت: چون میدونستم بدت میاد حتی تبریکم نگفتم،ولی این مدلی چیزی نی،میری خرید میکنی و از پوله استفاده میکنی، نترس چیزی به دستت نمیرسه.

گفتم هرچی ام بخرم برا خودت میخرم و میفرستم به آدرس خودتون،من چیزی نمیخوام،

ناراحت شد و یکم پیامای این مدلی داد ک اره کادو رو پس نمیدن و اینا .

منم گفتم که ، واقعا نمیتونم قبول کنم و اگر قبول کنم حکم مرگ رو برام داره ، پس بهتره که اذیتم نکنی.

بعدشم بهش گفتم حالا چرا بعد این همه مدت الا تو ۱۸ سالگیم پیدات شده؟

گفت پیدات داشتم ولی نمیخواستم مزاحمت شم،

گفتم چیشد فکر کردی که الا مزاحم نیستی!

گفت خفه شو😐😂🤦‍♀️.

خیلی عنتر و خشکه و اصلا ازش خشم نمیاد، کلا از هرچی آدمه خشکه خوشم نمیاد ‌

ولی با این حال از این بابت که روز تولدم یادش بود خیلی تشکر کردم🥲، و بهش گفتم که خیلی خوشحالم کرد و بعدشم یه خداحافظی ریز.

***

ولی خانوادم حتی تبریک هم نگفتن،البته که من خوشم نمیاد و واقعا بهترررر که نگفتن .

ولی خب، اینکه من تولد دوست ندارم واقعا خیره براشونا.

چون واقعا فراموش میکنن تاریخ هارو ، اگر تولد دوس بودم و یادشون میرف که زمین و زمان رو بهم میدوختم.

***

اون پسره ی الدنگ ام پیام داده بود،

تنها جوابم این بود که ، اصلا از دیدن پیام تبریک از طرف تو خوشحال نشدم،لطفا هیچوقت بهم پیام نده،چون خیلی وقته برام مردی و از نبش قبر کردن خوشم نمیاد، تهشم بلاکش کردم.

***

گشنم نیست ، ولی دلم فست فود میخواد.

***

حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم.

***

راستی دوستمم من باب تولدم ورداشته بود یه کلیپ و اینا درست کرده بود و تو اینستا استوری کرده بود ،

بهم گف*چون اینستا ندارم* منم ازش کلی تشکر کردم و نمادین ذوق کردم.

ولی ازش خواستم که پاک کنه.

اونم چندتا چیز گف ولی تهش گفتم"اذیتم نکن".

پاکش کرد.

واقعا چه بیچاره هایی آن دوستای من .

گیر عجب آدمی افتادنا.

۳ تاشون از دیشبه التماس میکنن ک تروخدا بزار استوری کنیم.

و هربار جواب من اینه که " لطفا اذیتم نکنید، من نمیخوام، همین تبریکات واقعا برام کافی و ارزشمنده".

***

ناهار نداریم‌

مامان یه مدته همش میره خونه عزیز و وقت ناهار با خودش ناهار میاره ، شامم بزور میاد درست میکنه و باز میره پایین خونه عزیز،

واقعا گندش در اومده دیگ...

بسه دیگ ، همش خونه عزیز خونه عزیز.

کافیه دیگ...

***

مامانم خیلی آدم بی منطقیه، و الانم سر یچیز خیلی بیخود با بابا قهر کرده .

از این زنایی که تو زندگی همش تو قهر و دعوان واقعا خوشم نمیاد.

البته به مردم بستگی داره ها.

***

بابام واقعا عصبیم میکنه،

خیلی از لحاظ اخلاقی تفاوت داریم و این تفاوت داره آزارم میده.

امروز ۱۲ بار بهم زنگ زده تا فقط بپرسه" گفته بودی چی بخرم؟" در صورتی که من ۴ بارم پیام اون چیزی که میخواستم بخره رو براش فرستاده بودم.

تو تماسم هربار همه چیووووو باید ۲ بار بهش بگی.

عادتشه هااا.

اوایل فکر میکردم واقعا نمیشنوه.

اما هزاااار بار سر هر چیز و هر کلمه امتحانش کردیم و دیدم که واقعااااااا داره اذیت میکنه .

من از تکرار متنفرممممممممممممم.

حیف ک امروز حوصله نداشتم، اگرنه تو سومین تماس جیغ جیغ میکردم چه برسه ۱۲...

***

شونه ام از درد داره میمیره...

اولین بار نیست ، هربار که عصبی یا استرسی یا ناراحت شم اینطوری میشه،

اما الا واقعا هیچکدوم اینا نبودم و نیستم ،

نمیدونم چرا

چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ ساعت 22:35 توسط یک مُشَوِش | 

بفرما،دایی یکی مونده به اخریم.

خیلییییی بیشعوره،

خیلیییییی

برگشته به مامانم میگه ، تو چیه تا میای خونه ی ما زودی پیری بالا خونه تون ، تا یچی نشده میگی برم بالا دخترا تنهان.

دخترا تنهان که تنهان ، همسنای این دختر تو شوهر کردن دارن خونه ی شوهر میچرخونن، دختر تو نمیتونه یه صبونه برا خودش سر هم کنه؟

مامانم گف این داره درس میخونه، تا دستم یچی ندی تا بخوره پس نیوفته نمیخوره،

نمیشه که اینو ول کنم بیام بیس چاری اینجا باشم،من باید به این برسم که این به درساش برسه دیگه!

برگشته پرو پرو میگه ، فلانی این همه خوند چیشد؟ اینم هیچی نمیشه🤦‍♀️

ایخدااااا چقدر این آدم بیشعوره.

منم گفتم به کوری چشم حسود و برا سوزوندن کون توام که شده من یچی میشم.

حالا خوبه خودشم هیچ عن خاصی نی که از این عنا میخوره.

***

دلم خیلی درد میکنه،گشنمه،دلم یه عالمه چیزای شیرین میخواد.

***

امروز خیلی خوشگل شده بودممم🥹خالم میگف این مدل مو خیلیی بهت میاد،پسرخالم میگف خیلی خوشگلی، گفتم آرههه واقعا خوش بحال شوهرم، چه زنی گیرش میاد.

برگش گف؛ اون بنده خدا نباید تو انتخاب تو به چهره و هیکل و استایلت اکتفا کنه، باید اول خووووب بشناسه تت‌، فک نکنم بتونه با اخلاق گندت کنار بیاد.😐🤣🤦‍♀️💔.

عجب عجب عجب پسر عنی، بهم پیشنهاد یه دست فری فایر داد،قبول کردم،برد تو کاستوم لهم کرد، زیاد حرفه ای نیستم تو این بازی...

اونم حسابی عقده خالی میکنه بیشعور.

چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ ساعت 20:59 توسط یک مُشَوِش | 

بعد آخرین پستم ،

تصمیم گرفتم آخرین روز ۱۷ سالگی رو خیلی خوب بگذرونم،

اتاقم رو مرتب کنم به خودم برسم،یه لباس خوشگل تن کنم و برم بیرون و کلاس ثبت نام کنم، خیلی وقت بود درگیر این کلاسه بودم ، دوست دارم یه زبان جدید رو برای یادگیری شروع کنم ،بعدش بیام فیلم و کتابی که تابستون خریده بودم و وقت نشده بود بخونم رو شروع کنم به خوندن ، برم خونه عزیز و با بچه ها کلی بازی کنم، بعدشم برم کلی خوراکی بخرم و بخورم.

اما هیچکدوم از اینارو انجام ندادم،جز چندتاییش که خیلی اتفاقی اتفاق افتادن.

بعد آخرین پست ، از اونجایی که خواهر کوچیکه تازه نشست‌ه بود تا هری پاتر رو شروع کنه ،

کنارش نشستم و برای چندمین بار من هم دیدم، البته تا فصل ۳،

بعدشم نشستم تو اتاقِ بهم ریخته ام و فکر کردم و فکر و فکر..

مامان زنگ زد و گف شام بیا خونه عزیز، خواستم حال و هوام عوض شه، پاشدم آماده شدم،

یه آرایش ملیح و یه مدل موی جدید و یه لباس خرسی، که اصلا مناسب سنم نی ، اما مناسب دلم هست‌

اومدم پایین،

خالم اینا بودن،زنداییم اینا و ما...

موقع شام مهمون اومد خونه عزیز اینا🤦‍♀️

داداشِ عزیز و خانواده ش.

پسره ش بشدت مذهبیه و اصلا سرشو بالا نمیکنه،

اما همین که نشست و دید بچه ها سر سفره آن، منم بودم البته

شروع کرد با بچه ها صحبت کردن و اسماشونو پرسیدن و ...

به من که رسید برگشت گف،

خووووب کوچولو اسم شماااا چیه، ماشا چقدرم نازی شما،

قیافه ی اون:🥹🎀

قیافه ی من:😐😡

گفتم من کوچولو نیستم،۱۸ سالمه،

من تازه میخواستم بیشتر آتیش بپاشم سمتش که دیدم بنده خدا از شدت خجالت داره ذوب میشه...🤦‍♀️

دیگه چیزی نگفتم و از سر شام پاشدم، چیزی ام نخوردم البته.

ناهارم چیزی نخورده بودم.

گشنمه، اما دلم چیزای خیلییییی شیرین میخواد، ولی نمیدونم چی!

رفتم تو اتاق، منتظر موندم تا برن، نرفتن.

خسته شده بودم از اتاق عزیزم اینا،راحت نبودم توش.

از اتاقشون در اومدم و رفتم اتاق داییم.

الان تو حالت دراز کش رو تخت دارم این متنا رو تایپ میکنم،

مدام درحال دید زدن ساعتم، نمیدونم امروز چرا انقدر زود گذشت،

دلم خواب میخواد،

دام نمیخواد ۱۸ ساله شم.

میترسم از آینده...

از اینکه قراره چه اتفاقی بیوفته

از این همه سختی و سنگینی این سن میترسم.

هیچ شور و شوقی برای این سن ندارم .

بیشتر برام غمباد باره .

میترسم فردا نتونم کاری کنم،از شدت غم...

اما قول دادم که فردا ۱۴ ساعت بخونم،

میخونمم،باید بخونم.

از برنامه ام عقب افتادم ، چون امروز هیچی نخوندم،

چون حالم خوب نبود،نیست،

برای بار هزارم: من میترسم.

از اینکه ۱۸ ساله شم،

۱۸ سالگی برام معنی پیری رو تو اوج جوونی داره .

میترسم از ۱۸ سالگی،

چون دیگ هرکار کنم میگن* خجالت نمیکشی؟ تو ۱۸ سالته؟*

*خجالت نمیکشی ؟ هم سن و سالای تو بچه دارن، تو هنو از اینکارا میکنی؟*

*خجالت نمیکشی؟ ۱۸ سالت شده شوهر نمیکنی؟*

آخه من چه خاکی تو سرم کنم😭💔

من نمیخوام به سن ازدواج برسم ، من هنوز بچم ، من میترسم از اینکه ۱۸ ساله شم.

چقدر حس بدیه ۱۸ ساله شدن .

شاید اگر اینجا زندگی نمیکردم اینقدر ترسناک نمی‌بود.

اما اینجا...

اینجا ۱۸ سالگی سقف مجرد بودنه

دیگ بسهههه،دیگه باید سلامی به متاهلی کرد.

و من نمیخوااااااااام.

نمیخوااام😭😭💔.

اصلا نمیدونم چند چندم!

مامان میگ حرف بقیه رو ولش، تا کنکور قبول نشی شوهرت نمیدم.

میترسم قبول شم و شوهرم بده:(💔

میترسم قبول نشم و روحیه ام و زندگیم و همه تار و پودم به فنا بره:(💔

خدایا، من چیکار کنمممم😭💔

کاش حداقل الا خونه عزیز نمیبودیم تا میتونستم ساعت ها گریه کنم💔.

**

آبجی میگه ، اگه الا شوهر نکنی بعدش دیگه نمیتونی شوهر کنی، چون تکلیف خودت با پسره رو نمیدونی‌

حالا چی؟

من حالا تکلیف خودم با زندگیم رو نمیدونم چیه!

تکلیف خودم با پسر مردم رو بدونم؟

کاش برگردم به وقتی که ۱۲ سالم بود،

از کیک تولد بنفش رنگم بشدت راضی بودم و با هزار شور و شوق شمع روش رو فوت کردم.

اما حالا چی؟

حالا میخوام تا قبل ۱۲ بخوابم، تا نفهمم که اصلا کِی ۱۸ ساله شدم.

من نمیخوام ۱۸ ساله شم💔😭.

چون خیلی سختهههه.

همه چییی.

،دوست دارم کنکور قبول شم ، یه شهر دور، شهری که دستشون بهم نرسه تا هی با حرفاشون اذیتم کنن و تهش بزور شوهرم بدن .

از یور دیگه ام دوست ندارم از خانوادم دور شم و دوست دارم یا کرج بیارم یا تهران .

از یور با خودم میگم اگر قبول شم بعدش چی میشه!💔😭😭😭🤦‍♀️.

خدایااااا

چقدر سختههههههههه.

من نمیخواستم انقدر زود به سمت ۱۸ سالگی جهش بزنم....😭🤦‍♀️