آخیشششش،
بالاخره کارا تموم شد و تونستم بشینمممم.
از صب اتاقم رو مرتب کردم و حال و اتاق و آشپزخونه رو جاروبرقی کشیدم،
مامان اومد گفت واسه یلدا قطاب درست کنیم،
رفتم مغزی جات آماده کردم و پودر کردم و درست کردم و پا ب پا مامان موادو گذاشتم تو خمیر و پیچ دادم،
ناهار پیام و ظرفارو شستم.
مامان ی نگاهی بهم کرد و گفت بگردم برات که امروز خیلی کار کردی،
بعد خندید .
گفتم : مسخرم میکنی؟
گف نه خندم واسه این بود که انقدر سر درس و مشقی و هیچ کاری نمیکنی اصلا بهت نمیاد خونه داری کنی و ظرف اینا بشوری.😕😕😕😕😕😕😕😕🤌🏻.
اومدم بشینم که مامانبزرگ زنگ زد و شب برا شام دعوتمون کرد،
منم به مامان گفتم نمیام،و چه جالب که مامان بدون هیچ بحثی قبول کرد😕😎.
کلا از همون اول که داشتن برا یلدا برنامه میریختن به مامان گفتم من هیجا نمیام ، همین یلدایی ک تو خونه خودمون قراره بگیریم برا من بسه ، من حوصله جاهای دیگه رو ندارم🤦♀️.
...
دیروز این تایما بود که مامانم از خواب بیدارم کرد و گفت پاشو بریم دکتر، گفتم نه خوبم،
گف نه خواب که بودی کلیی سرفه کردی و الانم رنگ ب رخسار نداری،
داشتم مقاومت میکردم که گفت تو بمونی بهتر نمیشی تازه بدترم میشی الانم تایم امتحاناس، نمیخوای که درس نخونی؟
قبول کردم و آماده شدم و رفتیم دکتر،
تو بیمارستان رفتیم تا نوبت بگیرم.
شماره ملی م رو که گفتم ، طرف نگو ۳ رقم آخر شماره ملی رو متوجه نشده بود و تکرار کرد که ۸۶۲ عه؟
منم فکر کردم میگه شغلت چیه؟
در جواب بهش دو سه ثانیه پوکر فیس بودم که چیکار به شغل داره و بعد از دو سه ثانیه گفتم :😐😐😐دانش آموز
خندید و گفت میگم آخرش ۸۶۲عه؟
وااااای، من که تازه فهمیدم چی گفته و خودم چی شنیدم زدم زیر خنده😂😂😂🤦♀️
و با خنده ب زور بهش فهموندم که من اشتباه شنیده بودم و با تکون دادن سرم تائید دادم که آرههه آخرش ۸۶۲ عه اما همچنان خنده هام بند نمیومد😂🤦♀️
تا اینکه یهو یکی از دوستام رو دیدم رو صندلی نشسته
رفتم پیشش و حال و احوال کردیم و اینا ، یکم صحبت کردیم تا نوبت من شد ، رفتیم داخل و یسری دارو تجویز کرد ،
بعد که در اومدم با دوستم و مامانش خدافظی کردم و رفتیم داروخانه که مامانم گف ، دختره همکلاسیت بود؟
گفتم آره، گف همه هیکلاشون مثل اینه؟ گفتم تقریبا آره .
گف تو چرا پس انقدر کوچیکی!
گفتم؛ نمیدونم.
بعد حرفایی زد که نشون میداد از این جثه ی کوچیک من احساس رضایت میکنه ، چون میتونه با احتساب اینکه من هنوز کوچیکم و اصلا شرایط زنِ زندگی کسی شدن رو ندارم ، دیر تر شوهرم بده😕😂🤦♀️
واقعا نسبت به بچه ها جثه ی کوچیکی دارم ، اما همینکه مامان راضیه واقعا کافیه.
..
بعد از گرفتن دارو ها من دیدم که ایداااد ۳ تا آمپول دارم ،
رفتم با پرستار خانم صحبت کنم که دیدم خودش داره با تلفن صحبت میکنه
تو همین فاصله پرستار آقا اومد و گف بده به من تا آماده شون کنم ، بهش گفتم هر ۳ تاش رو باید الا بزنم؟
گف اره ، تازه این نوروبیونه خیلییی درد داره.
گفتم اینننن نوروبیونهههه؟ گف اره نزدی تاحالا؟
گفتم نه اولین باره
گف پس بگم بت ؛ خیلیییییی درد داره😏
من:🥺🥺🥺🥺🥺🥺
نمیشه نزنم؟
اون: چرا اگر حالت تهوع و ضعف و کسالت نداری و اگر بی حوصله نیستی نزن
من:😐😶خب میزنم🥺
بعد از آماده کردن آمپولا گف بگیر برو بخواب تا بیایم .
از اونجایی که من از دوران بچه گی به علت اینکه یه آقا بهم آمپول زده بود و خیلییی ام بد زده بود تا خودِ همین پارسال به آمپول فوبیا وحشتتتت ناک داشتم و اصلا نمیتونستم حتی آمپول رو ببینم ، باز فکر کردم که یه آقا قراره بیاد بهم آمپول بزنه ، چون خانمه درحال صحبت بود .
چشمم ۴ تا شدن و بهش گفتم، کییییییی قراره بیاد بزنه؟
گف خانم دیگه😐.
من: کو هنو داره صحبت میکنه بزاااا صحبت کنه بعدددد.
* ولی انصافا پرستارا خیلییییی خوب و مهربون شدننن ، من بچه که بودم نمیدونم چرا همه شون اَجنه بودن و ۴. ۵ تا شاخ ام داشتن*
بعد که خانم بلند شد و رفتیم که آمپول بزنیم ، بهش گفتم میشه آروم بزنی؟ خندید و سر تکون داد .
اون ۲ تای اول رو خوب زد و تونستم دردش رو تحمل کنم اماااا نگم از سومییییی
واقعا منی ک شرمم میشد و سر و صدا کنم ، سر و صدا کردم ک گف ببخشید این نوروبیون بود و خودش خیلی درد داره من نمیتونستم کاری کنم ...
همون حین که خانم پرستار رف دوستم و مامانش پشت بودن ،
مامان دوستم به دوستم گف ، ۳ تا آمپول داشت ،
دوستام که متعجب شده بود گف ۳ تااااااا، مامان این طفلک همششش مریضه ، اصلا مریضی سبک زندگیش شده...😂🤦♀️.
بعد اومد تا کمک من کنه و بهم گفت که چرا مامان نیومد تو کنارت؟
گفتم من مامانم کلا اولین باره بعد از مدت ها با من اومده دکتر.
گف جدی؟ گفتم آره چون بیمارستان رو بلد نیستم باید چطور ویزیت بگیرم خودش اومد اگرنه من همیشه تنها میرم دکتر...
مامانش پرسید که چرا؟
گفتم چون من به آمپول فوبیا داشتم و البته فک کنم که دارم ،
کسی پیشم باشه انقدررررر گریه میکنم و لوس بازی در میارم، که اصلا پرستارا دیگه بهم آمپول نمیزنن ،
چندین بار این اتفاق افتاد و آخرین بارش مامانم بهم گف من دیگه باهات نمیام دکتر تو آبرومون رو سر ی آمپول میبری و بعد اون من همیشه تنها اومدم و همیشه تنها آمپول خوردم و مثل یک قَدَر تنها و خوشحال رفتم خونه .
اما اگر کسی پیشم باشه...
محاله که من آمپول بخورم .
😂😂
بعد از آمپول خوردن فراوان رفتیم کلییییییییی خوراکی خریدم تا خوشحال شم و با خوشحالی دردم رو فراموش کنم اما اصلا درده فراموش نشد و تا همین حالا ام درد دارم .
..
از اونجایی که داروهام خواب اوره ، داره خوابم میگیره ،
شب خووووش🤗🍓