پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:40 توسط یک مُشَوِش | 

دایی مزخرفم خونه اس.

اصلا حال نمیکنم باهاش.

صبح که بیدار شدم ، دیدم میون پیامای تبریک، پیام یکی از قدیمی ترین دوستام ام هست،اصلا فکرشم نمیکردم یادش مونده باشه ، اما یادش بود🥲🥹😇، خیلی خوشحال شدم.

ظهرم دیدم از طرف دیجیکالا یه پیام دارم به این باب که " یکی برات کارت هدیه گرفته و این جمله زیبا روهم نوشته << تولدت مبارک>>"

زدم دیدم یکی از همکلاسی های کلاس زبانِ پسرم که ۶ سال پیش باهاش همکلاسی بودم برام گرفته*اسم اون رو نوشته بود*.

حیرت زده شدم،ولی هیچ راه ارتباطی ای ام باهاش نداشتم،

به دوستای کلاس زبان قدیمیم پیام دادم و شماره اش رو پیدا کردم و بهش گفتم که " این چه کاری بود که کردی؟ میدونی که بدم میاد"

گفت: چون میدونستم بدت میاد حتی تبریکم نگفتم،ولی این مدلی چیزی نی،میری خرید میکنی و از پوله استفاده میکنی، نترس چیزی به دستت نمیرسه.

گفتم هرچی ام بخرم برا خودت میخرم و میفرستم به آدرس خودتون،من چیزی نمیخوام،

ناراحت شد و یکم پیامای این مدلی داد ک اره کادو رو پس نمیدن و اینا .

منم گفتم که ، واقعا نمیتونم قبول کنم و اگر قبول کنم حکم مرگ رو برام داره ، پس بهتره که اذیتم نکنی.

بعدشم بهش گفتم حالا چرا بعد این همه مدت الا تو ۱۸ سالگیم پیدات شده؟

گفت پیدات داشتم ولی نمیخواستم مزاحمت شم،

گفتم چیشد فکر کردی که الا مزاحم نیستی!

گفت خفه شو😐😂🤦‍♀️.

خیلی عنتر و خشکه و اصلا ازش خشم نمیاد، کلا از هرچی آدمه خشکه خوشم نمیاد ‌

ولی با این حال از این بابت که روز تولدم یادش بود خیلی تشکر کردم🥲، و بهش گفتم که خیلی خوشحالم کرد و بعدشم یه خداحافظی ریز.

***

ولی خانوادم حتی تبریک هم نگفتن،البته که من خوشم نمیاد و واقعا بهترررر که نگفتن .

ولی خب، اینکه من تولد دوست ندارم واقعا خیره براشونا.

چون واقعا فراموش میکنن تاریخ هارو ، اگر تولد دوس بودم و یادشون میرف که زمین و زمان رو بهم میدوختم.

***

اون پسره ی الدنگ ام پیام داده بود،

تنها جوابم این بود که ، اصلا از دیدن پیام تبریک از طرف تو خوشحال نشدم،لطفا هیچوقت بهم پیام نده،چون خیلی وقته برام مردی و از نبش قبر کردن خوشم نمیاد، تهشم بلاکش کردم.

***

گشنم نیست ، ولی دلم فست فود میخواد.

***

حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم.

***

راستی دوستمم من باب تولدم ورداشته بود یه کلیپ و اینا درست کرده بود و تو اینستا استوری کرده بود ،

بهم گف*چون اینستا ندارم* منم ازش کلی تشکر کردم و نمادین ذوق کردم.

ولی ازش خواستم که پاک کنه.

اونم چندتا چیز گف ولی تهش گفتم"اذیتم نکن".

پاکش کرد.

واقعا چه بیچاره هایی آن دوستای من .

گیر عجب آدمی افتادنا.

۳ تاشون از دیشبه التماس میکنن ک تروخدا بزار استوری کنیم.

و هربار جواب من اینه که " لطفا اذیتم نکنید، من نمیخوام، همین تبریکات واقعا برام کافی و ارزشمنده".

***

ناهار نداریم‌

مامان یه مدته همش میره خونه عزیز و وقت ناهار با خودش ناهار میاره ، شامم بزور میاد درست میکنه و باز میره پایین خونه عزیز،

واقعا گندش در اومده دیگ...

بسه دیگ ، همش خونه عزیز خونه عزیز.

کافیه دیگ...

***

مامانم خیلی آدم بی منطقیه، و الانم سر یچیز خیلی بیخود با بابا قهر کرده .

از این زنایی که تو زندگی همش تو قهر و دعوان واقعا خوشم نمیاد.

البته به مردم بستگی داره ها.

***

بابام واقعا عصبیم میکنه،

خیلی از لحاظ اخلاقی تفاوت داریم و این تفاوت داره آزارم میده.

امروز ۱۲ بار بهم زنگ زده تا فقط بپرسه" گفته بودی چی بخرم؟" در صورتی که من ۴ بارم پیام اون چیزی که میخواستم بخره رو براش فرستاده بودم.

تو تماسم هربار همه چیووووو باید ۲ بار بهش بگی.

عادتشه هااا.

اوایل فکر میکردم واقعا نمیشنوه.

اما هزاااار بار سر هر چیز و هر کلمه امتحانش کردیم و دیدم که واقعااااااا داره اذیت میکنه .

من از تکرار متنفرممممممممممممم.

حیف ک امروز حوصله نداشتم، اگرنه تو سومین تماس جیغ جیغ میکردم چه برسه ۱۲...

***

شونه ام از درد داره میمیره...

اولین بار نیست ، هربار که عصبی یا استرسی یا ناراحت شم اینطوری میشه،

اما الا واقعا هیچکدوم اینا نبودم و نیستم ،

نمیدونم چرا