پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 23:50 توسط یک مُشَوِش | 

اگه تو ام منو نبینی که من دیگه پاشم برم به درک دیگه...

چرا مامان اینطور میکنه بام؟

مگه بنده ی تو نی، تو سرش بنداز کم با نیش و کنایه با من حرف بزنه .

من تازه قلبم آروم گرفته بود ، تازه باز قلبم بهش روا شده بود.

چی میگه این؟ اصلا میفهمه بعضی وقتا چه حرفایی میزنه؟

تو یکی از آیات و روایات هات بود که

حتی اگه پدر و مادر راه اشتباه رو هم رفتن فرزند نباید حرمت اونا رو بشکنه ...

چطوری؟

میبینی ک با یسری حرفاش چطور قلبم رو میشکنه...💔

هیچوقت به اندازه ی اینبار نشکسته بود ،

چون هیچوقت وقتی قلبم ازش میشکست جیغ نمی‌کشیدم، سکوت میکردم .

اما اینبار یجووور شکوند یجوووور شکوند که دیگه درد این شکست اجازه ی سکوت بهم نداد .💔

چقدر نامرد بازی در آورد،

گفتم بهش

جیغ زدم و بهش فهموندم این حرفش درست نبود ، بجا نبود ، برا من نبود ، در حق من نبووود ، در حق منی که همیشه از خودم گذشتم تا فقط به آرامشش لطمه ای نزنم💔

تهشم همه چی رو انداخت سر بابا.

هر وقت اومدم من به فکر این زن باشم ، بعدش با حرفاش راجب اون کارم جوری چزوندم که نگو...

آخ قلبم...

لعنتی تو مادر منی...

تو باید تو این شرایط من حواست به من باشه هوامو داشته باشی.

این رسمشه؟

آخ مامان..

آخ مامان ، کاشکی صب وقتی پامیشم یادم رفته باشه بام چه کردی..💔💔

کاش خوابم ببره مامان،

کاش خوابم ببره و فراموش کنم...

خیلیی مامان خوبی هستی ، خیلی زیاد ، اما..

اما گاهی این همه ظالم شدن از کجا میاد؟

چرا انقدر بی منطقی مامان.

چرا بساط داغونی افکارم رو فراهم کردی مامان💔

..

چرا هروقت ناراحت میشم انقدر سریع کل اعضای بدنم درد میکنه...💔

از یه ور حس میکنم که دارم سرما میخورم.