سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 1:50 توسط یک مُشَوِش | 

بعد مدت ها امروز بالاخره مدرسه ها باز شد*کاش باز نمیشد* و رفتیم،

معاون اول صب اومد بم سر کلاس و راجب غیبت ها میگف، من یهو خندم گرف، گف ، خودتووووون میدونین با کدوماتونممممم نخندددددددد، بعد من ک متوجه شدم داره ب من میگه نخند ، بیشتر خندم گرف😕

اصلا نمیدونم چرا و چه مرضیه در مواقعی ک اصلااااا نباید بخندم خندم میگیره😕

مثلا ظهر ک یکی از دوستام گف اون یکی دوستم تصادف کرده ، من کر کر داشتم میخندیدم😕😕😕😕.

خنده ی تمسخر آمیز نه ها ، اصلا دست خودم نی ، نمیدونم چ خنده آیه، ولی هرچی بم بگن بس کن یا هرچی نسبت به خندم بیشتر واکنش نشون بدن ، خندم بیشتر و بیشتر میشه😕😂🤦‍♀️🤣.

بعد یکی از بچه ها نیومده بود ، جویا شدیم متوجه شدیم که تو ی هفته ، هم دختر خاله ش فوت شده هم پسر خاله ش* حالا این دونفر خواهر و برادر نبودنا *

پسره تصادف کرده و دختره خودکشی،

حالا چرا خودکشی؟ چون مامان باباش طلاق گرفتن،

واقعا مامان باباها خودخواه ترین آدم های روی زمینن، من که عمراااااا همچین مامانی شم🙂‍↕️💅.

حالا نمیدونم شاید چون الا مامان نیستم اینطو میگم؛

بعد اینکهه شب رفتیم واسه یکی از دوستام تولد بگیریم درو ب رومون وا نکردن ، متوجه شدیم که این دوستمم تصادف کرده😕💔 و گردنش شکسته ،

نمیدونم چرا انقدر خبر مزخرف شنیدم امروز...

اصلا این روزا رو دوست ندارم ، حالت بدی دارن برام ، حس درختی رو دارم که تو مسیر کارخونه ی چوب بریه....* هی هی هی تازه یادش گرفتم*😌😌😌🫠🤌🏻

امیدوارم فردا بهتر از امروز باشه.

امروز ک هم بد بود و هم خوب.

خوب از اون جهت ک کلی خندیدم ، بقول مامانم انگاری قاسم تریاکی شدم ، تو عالم خودمم به هرچیزی میخندم😕🤨