(:

پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 14:18 توسط یک مُشَوِش | 

سر ناهار بودیم،وقتی سیر شدم،تشکر کردم و اومدم تو اتاق

به محض بستن در ابجی کوچیکه گف ، ولی امروز تولد مریم بودا...

مامان گف: ایوااای من،

تا این هارو بگن من درو قفل کرده بودم و اومده بودم برای ادامه ی گریه...

در زد،گفتم ممنون مامان،باز در زد،گفتم ، مامان اعصاب ندارم،اذیتم نکن ، ممنون.

گف باشه، تولدت مبارک:(

پشت بندش دختر خالم گف، گفتم مرسی:)

ولی بابام اصلا انگار نشنیده بود،یا ام شنیده بود .

نمیدونم،

در هر صورت برام مهم نیست .

کاش مامانم نمیفهمید ‌

حس میکنم ناراحت شد.

دلم نمیخواست ناراحتش کنم.

ولی دلمم نمیخواست ببینه دارم گریه میکنم.

💔واقعا بارها دلم مرگ میخواد.

ولی تولد ۱۸ سالگی؟

من واقعا تحمل سختی های بعدش رو ندارم.

از عمق قلبم دلم مرگ میخواد.

همین:)

***

داداشم زیاد به این حسم توجه نمیکنه هر سال.

حداقل یکم مراعات کنه تولد مامان بابا ک ۲ روز قبل تولد منه ، منم سورپرایز میکنه.

اما اینبار این اتفاق نیوفتاد.

امیدوارم امشب فکر تولد گرفتن برا من نزنه تو سرش.

چون واقعا خورد میشم .