چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ ساعت 22:35 توسط یک مُشَوِش | 

بفرما،دایی یکی مونده به اخریم.

خیلییییی بیشعوره،

خیلیییییی

برگشته به مامانم میگه ، تو چیه تا میای خونه ی ما زودی پیری بالا خونه تون ، تا یچی نشده میگی برم بالا دخترا تنهان.

دخترا تنهان که تنهان ، همسنای این دختر تو شوهر کردن دارن خونه ی شوهر میچرخونن، دختر تو نمیتونه یه صبونه برا خودش سر هم کنه؟

مامانم گف این داره درس میخونه، تا دستم یچی ندی تا بخوره پس نیوفته نمیخوره،

نمیشه که اینو ول کنم بیام بیس چاری اینجا باشم،من باید به این برسم که این به درساش برسه دیگه!

برگشته پرو پرو میگه ، فلانی این همه خوند چیشد؟ اینم هیچی نمیشه🤦‍♀️

ایخدااااا چقدر این آدم بیشعوره.

منم گفتم به کوری چشم حسود و برا سوزوندن کون توام که شده من یچی میشم.

حالا خوبه خودشم هیچ عن خاصی نی که از این عنا میخوره.

***

دلم خیلی درد میکنه،گشنمه،دلم یه عالمه چیزای شیرین میخواد.

***

امروز خیلی خوشگل شده بودممم🥹خالم میگف این مدل مو خیلیی بهت میاد،پسرخالم میگف خیلی خوشگلی، گفتم آرههه واقعا خوش بحال شوهرم، چه زنی گیرش میاد.

برگش گف؛ اون بنده خدا نباید تو انتخاب تو به چهره و هیکل و استایلت اکتفا کنه، باید اول خووووب بشناسه تت‌، فک نکنم بتونه با اخلاق گندت کنار بیاد.😐🤣🤦‍♀️💔.

عجب عجب عجب پسر عنی، بهم پیشنهاد یه دست فری فایر داد،قبول کردم،برد تو کاستوم لهم کرد، زیاد حرفه ای نیستم تو این بازی...

اونم حسابی عقده خالی میکنه بیشعور.