واقعا چرا هرکاری میکنم خوابم نمیبره😐💔
تو نبردم با خواب:>>>>
شدیداً سرما خوردم و سر درد فراوون دارم.
اما دلم میخواد ادامه بدم...🙃
دوتا پارت مطالعاتی شیمی داشتم.
با اینکه مامان بارها بهم گفت پنجره رو وا نکن سرما میخوری،
بازش کردم و سرما خوردم.
هوا خیلی خوب بود و عجیب دلبری میکرد:)
مجبور شدم...
بعدشم ناهار خوردم و یکم از کارهای روزمره رو انجام دادم🙃🌱.
خوب پیش رفتا ولی راضی نبودم زیاد؛
امیدوارم تا شب عالی پبش بره💚.
هعی...
وقتی داشتم ناهار میخوردم.
همزمان اکسپلور اینستامم برسی میکردم؛
یهو با یه پست رو ب رو شدم که حامل موضوعی من باب عشق و ازدواج بود.
وقتی خوندمش نوشته بود:
اگر تا قبل از ۲۵ سالگی رابطه ی جدی رو تجربه نکنید،
دیگه قرار نیست تجربه کنید.
نهایتاً با یکی که خیلی دوستش ندارید میرید تویِ رابطه و ازدواج میکنید.
بعد یکم راجب این موضوع فکر کردم و تقریبا بنظرم حق اومد.
بعد ۲۵ فک نکنم اصلا شور و شوق عاشقی در کسی مونده باشه.
خیلی راجب این موضوع فکر کردم و حرفای عجیب غریب ب مغزم نفوذ کرد اما نمیتونم راجبش با کسی حرف بزنم.
این حرفا یکم هم از سنم خارجن و هم اصلا بهم نمیخوره راجبشون فک کنم.
این باعث شده که نتونم راجبش با کسی صحبت کنم و البته آدمای اطرافمم اصلا نمیتونن منو همینجوریشم تحمل کنن چ برسه با این حرفا.
البته بجز (س) که اونم گاهی وقتا از نوع حرفاش متوجه میشم که واقعا عصبی میشه یا کسل و ... ولی به روم نمیاره.
شاید چون فک میکنه باز ناراحت میشم مجبوره تحملم کنه.
به همین خاطر مجبورم یروز یا یه شب وقتمو بزارم و راجب موضوع بالا اینجا برا خودم بنویسم.
هوف.🥲.
ترجیح دادم تا وقتی ک آبِ کتری جوش میاد بخوابم.
از ۱۴ دقه تا ۲۶ دقه خوابیدم و واقعا موثر بود.
قرار بود نیم شروع کنم اما خب تا ی قهوه ای درست کنم و ی سر به هوایِ بیرون از پنجره بزنم شد الان💘
بریم سراغِ برنامه که با شیمی شروع میشه🙃🌷
تقریبا ساعت 5:52 دقیقه با صدای زنگِ تماسِ (س) از خواب بیدار شدم.
البته خودمم آلارم کوک کرده بودم اما خب تماسِ اون زودتر از آلارم بوده و به اون گفتم که من قبل از تماسش با صدای آلارمم بیدار بودم😕.
وقتی بیدار شدم کلیدِ صفحه ی گاز رو حالت روشن و خاموش بود،
فقط با ی دور رفت و آمد برق به این حالت در میاد که فک کنم برقم رفته بود؛
بیدارشدم چراغ هارو روشن کردم کتری رو پر آب کردم و گذاشتم رو اجاق تا جوش بیاد و کلید صفحه ی گاز رو هم خاموش کردم و اومدم تو اتاقم:)
قبل از خونه تکونی حِسِ بهتر و صمیمانه تری نسبت به اتاقم داشتم اما الان نمیدونم چرا این حِس وجود نداره.
برای همین میخوام پولامو جمع کنم و برای اتاقم کتابخونه و آباژور و یسری چیز میز دیگ بخرم تا یکم جذاب تر بشه و یکم بیشتز ترغیب شم😕😕
خلاصه که الان با بیداریم یکی از اهدافِ امروزم تویِ دفتر رو تیک زدم●_●
امیدوارم امروز همه ی اهدافم تیک بخوره🌱
فعلا برم ب صبحانه و مسواک و ... رسیدگی کنم😎
تصمیم گرفتم فردا ۶ صب بیدارشم و کارامو انجام بدم و درسامو بخونم؛
تمامم سعیم رو میکنم که تصمیمم رو عملی کنم،
امیدوارم که بشه.
نه نه؛
مطمئنم که میشه...🥲
شروع میکنم و ادامه میدم.
شبت بخیر منِ جدید🙃🫂🫶
پنجره رو باز کردم تا یکم حال و هوام عوض بشه،
هوا بارونیه و مه آلود...
پنجره رو باز کردم تا بوی خاکِ بارون خورده به مشامم بخوره:)
ترکیبِ این هوا و چای و خروسایِ توی حیاط و صدای چک چکه بارون و آهنگ( آخ جانا نازنین از عشق مردم ناز تا کی میکنی) یه وایب خیلی خوبی بهم داد.
به امیدِ روزهایِ خوب:)💚
بابت رفتارم با (ا،م) خیلی ناراحتم و دلگیر.
البته فک کنم یکم تقصیر خودشم بود؛ اما الان واقعا دلم میخواد یجوری بهم پیام بده؛
نمیدونم چطوری.
اما فک کنم فقط امروز حالم میتونه با دریافت پیام از سمت اون خوب بشه.
هعی چی بگم از اتفاق هایی که هیچوقت قرار نیست رخ بدن؛/
حالِ خرابم باعث شد اکانتم توی (ر) رو پاک کنم.
و همچنین چندتا پاکسازی ام تو اکانت های دیگم تو اپلیکیشن های دیگه انجام دادم.
اما نمیدونم امروز چرا اینطوری شده.
همه یجوری شدن باهام.
دلم واقعا راست نمیشه با این زندگی:)
مامانم نزاشت کیک درست کنم؛
و من نمیدونم باید چطوری حالمو خوب کنم
امروز خیلی مزخرف بود،
ترکیب افکارات مزخرفم با درد پریودی واقعا معجزه س.
معجزه ای عجیب و دلگیر و وحشتناک.
امروز فقط برای فرار از افکاراتم و طفره از غصه خوردن خوابیدم.
اصلا روزِ باب میلی نبود.
اما خیلی درگیرم.
درگیرِ خوابِ دیشبم...
نمیدونم چرا باید انقدر (ح) بیاد تو خوابم.
(آ) گف چون بهش فکر میکنی؛ ولی من اصلا بهش فکر نمیکنم مگر مواقعی که خوابشو میبینم ، چندین روز درگیر میشم که چرا..
چرا باید همچين خوابی ببینم ازش.
همچين حرفایی رو بشنوم تو خواب.
و و و
واقعا روز مزخرفیه.
اصلا دلم نمیخواد این خزعبلاتِ افکارم ادامه دار باشه.
برای آرامش روانم میخوام پاشم کیک درست کنم.
بشینم ی برنامه بنویسم و از فردا طبق برنامه هام پیش برم.
خیلی روزا اذیت کننده اَن.
خیلی...
(س) اَم ک فقط داره رو مخم میره با حرفای مزخرفش،
با اینکه میدونه نباید تو این شرایط از این حرفا بزنه اما باز انجام میده.
هوف.
سلام.
امروز ۱۲ اسفند اولین روزیه که من این صفحه رو تشکیل دادم.
البته این اولین صفحه ی من نیست.
۲ تا صفحه دیگ حدود یکی، دوسال پیش داشتم که حذفش کردم.
نمیدونم این صفحه عاقبتش چی میتونه باشه،
اینم یروزی حذف میشه یا نه رو خودمم نمیدونم.
اما صرفا اشتراک گذاریه حرفام برای تخلیه ی ذهن و فکر و ... است.
و همچنین تو حالت های خیلی ابتدایی هست(البته فعلا)
حالا بماند تا یِ وقت دیگه اوکی ش کنم همه چیزو 🙃