سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 20:27 توسط یک مُشَوِش | 

از رفتار خانواده تعجبم گرفته .

از شنبه که رفته بودم دیگه برنگشته بودم خونه تا امشب‌

تازه قبلشم نه به خانواده اطلاع داده بودم و نه خودم مطلع بودم، هیچوقتم انقدر طولانی مدت از خونه دور نمیموندم،

فوقش یه شب ک خونه آجی میموندم، هزار بار زنگ میزدم خونه و احوال می‌پرسیدم و تهشم میگفتم، ایکاش الان تو زمین اتاق خودم میبودم،نه رو تخت اتاق آجی، در این حد دوست داشتم پیش خونه و خانواده باشم.

اما این مدت واقعا اذیتم کردن، خودشون ، کاراشون، رفتاراشون ، جوری شده بود که دیگ حالم از محیط اتاق خودمم بهم میخورد،

اصلا نمیتونستم درس بخونم و مدام درحال گریه بودم، نمیتونستم این همه درس نخوندن رو تحمل کنم و ترجیح دادم برنگردم خونه ، صب ۷ تا ۷ کتابخونه ، شبا ام خونه اجی.

البته فقط یروز اونم چندین ساعت کتابخونه رفتیم با دوستم و اینکار خیلییییییی به روحیه و خودمون کمک کرد، بعدش یروز دوستم میومد خونه آجی و با من درس میخوندیم، یروزم من میرفتم خونه اونا و باهم درس میخوندیم.

انقدررررر خوب پیش رف که نگو، البته بجز دیروز که چون بارون بارید و هوا بارونی شد، ما ام هوایی شدیم و زدیم بیرون.

تو این حین که نبودم ، مامان مدام زنگ میزد و با تیکه کنایه میگف که چرا نمیای، اونجا نمیتونی درس بخونی و فلان و بیسار،

دوست نداشتم بیام، چون فکر اینکه بیام باید بشینم اتاق کثیف و نامرتبم رو مرتب کنم اذیتم میکرد،

اما امروز مجبور شدم که برگردم، دیگ بابام اومد دنبالم.

صبح قرار بود برم مدرسه ، اما خواب موندم.

وقتی اومدم خونه ، مامان گف ، خب از روزایی که نبودی بگو،

نشستم و گفتم، یجا گفتم؛ یروز اونقدر حواسمون پرت درس شد که اصلا حواسمون نبود ناهار بخوریم، از ۸ تا ۴ ونیم درس خوندیم و ۴ونیم تازه یادمون افتاد ناهار نخوردیم،

با کنایه گف، یعنییی انقدر مشغول درس بودین؟😏

گفتم خب اره .

گف ، من که باور نمیکنم.

* هعی..... خدایا منو خر کن از دست اینا *

گفتم برام مهم نی.

گف، چه فایده این همه خوندی امروز مدرسه نرفتی!

با این حرفش زد رید تو حال و احوال و انگیزه و هرچی ک داشتم و نداشتم.

گفتم تو این همه خوندن من رو ندیدی!

این که امروز خواب موندم و نرفتم رو دیدی؟🙂💔.

بهش گفتم واقعا این چند روز که خونه نبودم ، اعصابم آروم بود، برا من هیچی مهم نی، غذا مهم نی ، پول مهم نی، برا من مهمه شما منو درک کنید و بهم آرامش بدین ،

ولی شما تنها کاری که نمیکنین دقیقا همیناس.

کارم تو خونه جز گریه چیزی نیست ، از وقتی ام اومدم اتاقم رو تو اون وضع دیدم باز حالم بد شد،

انقدر ب من زنگ میزنی میگی بیا بیا ، یه نمیری تف کنی رو فرش اتاقم.

مگ من دشمن شمام؟ چرا حتی ی برگه از رو زمین ور نداشتی.

خودم باید بیام اینکارا رو کنم؟

شما مگه خانواده ی من نیستین؟

چه کاری در حقم میکنید؟

تا یچی ام میگی ، میگید ، ما هرچی خواستی رو برات فراهم کردیم.

کو؟

شما فقط هرچی ک. در قبالش بشه پول پرداخت کرد رو فراهم کردین.

یک ذره احساسات آدم رو درک نمیکنید،یک ذره به آدم امید نمیدید، بلکه نا امید ترش هم میکنید.

تو خونه پیش من راجب هرچیزی بحث میکنید.

ذهن من رو به هر سمتی میکشونین، هی باید از دست کاراتون عصبی شم،

چرا درکم نمیکنید؟

چرا نمیفهمین منو💔💔💔.